یاد یه خاطره افتادم
رفتم دنبال یه کتاب برا تعمیر دوربین
تو کامپیوتر فلان کتاب خونه آدرس یه کتاب خونه دیگه رو داده بود که
کلی از اون فاصله داشت .
خلاصه چند تا ماشین عوض کردم و کلیم پیاده رفتم تا تونستم به مقصد برسم
بعد دیدم هیچ کس تو اون جا نیست فقط یک نفر کارمند زن نشسته بود توش
چهره دمغ منو دید موقع تحویل کتاب بهم میگه اخلاقتو خوب کن .
البته تو کتابش که دویست صفحه هم بود چیز بدربخوری ننوشته بود .
بعضی از مردم فکر می کنند همه مثل خودشون بیخیال و الکی خوشند و حقوق ثابت و کار راحت دارند
و جای گرم و نرم توقع لبخند داره بعد اون همه پیاده روی ... .
